-

 

از خدا خواستم

 

از خدا خواستم عادات بد مرا از من بگیرد

فرمود((گرفتن عادت ها کار من نیست

تو خود باید آنها را از خود دور کنی))

از خدا خواستم به فرزندم همه چیز عطا کند

فرمود((روح او همه چیز است و جسمش خاکی است و گذرا))

از خدا خواستم به من صبر عنایت کند.

فرمود((صبر زاییده درد و رنج است.

صبر بخشیده نمی شود. اموخته می شود))

از خدا خواستم به من خوشبختی عطا فرماید

فرمود((من به تو برکت می دهم خوشبختی بر عهده خودت))

از خدا  خواستم درد و رنج را از من دور کند

فرمود((درد و رنج تو را به من نزدیکتر می کند))

از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند

فرمود((تو خود باید در درونت شکوفا شوی.

من تنها می توانم شاخ و برگ هایت را هرس کنم تا پر بارتر شوی))

از خدا خواستم تمامی چیز هایی را که سبب می شوند. از زندگی لذت ببرم . به من بدهد

فرمود((من به تو زندگی می دهم تا بتوانی از همه چیز لذت ببری))

از خدا خواستم کمکم کند . همه را دوست  بدارم به همان اندازه که دیگران مرا دوست دارند.

فرمود((بالاخره آنچه را که باید از من خواستی

برای دنیا شاید تنها یک شخص باشی اما برای یک نفر شاید یک دنیا باشی))

-

تا به حال به سجاده خویش نگریستی ؟ در آن چه یافتی ؟ حتما جواب خواهی داد مهر تسبیح- عطر و... اما به نظر من این فقط یک مهر و تسبیح و عطر و غیره نیست بلکه هر کدام به خودی خود یک آرمان و ارزشی را بیان می کنند. مهر بیانگر تواضع و فروتنی است تسبیح نشان دهنده وابستگی است و عطر آن نشان دهنده پاکی و زیبایی است که همه در کنار هم یک عشق نسبت به خالق را باز گو می کند آیا تا به حال در هیچ جا چنین چیزی را یافتی؟

-

خدای من سجاده ام را به وسعت سبز دشت ها پهن کرده ام ...

تا تو را در تک تک شکوفه های بهاری سجده کنم ...

تا تو را در رکوع عارفانه ی بید تسبیح گویم ...

تا تورا در قطرات اسمانی باران اردیبهشت ببینم ...

دستهای خالی  لبریز از امیدم را به شاخه های بهاری دعا اویخته ام ...

تا با تو در جاری رود جریان دوباره یابم از خودم تا خودت ...

تو که خدای بهاری دلم را بهاری کن ...

تو که خدای شکوفه هایی , دعای باران را اجابت کن ...

کاری کن بهارم با تو زیباتر از همیشه باشد ...



-

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

 زني در حال عبور او را ديد و او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت:

مواظب خودت باش کودک پرسيد:

 ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد:

 نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:

مي دانستم با او نسبت داريد .

 


 محبت یک مادر -

 .



[نویسنده: م ك] [موضوع: General] [لینک مستقیم] |  نظرات 3